|
شکاف
مردِ جوان چهار زانو نشستهبود
رویِ مبل و يک دستاش
زيرِ چانه
بود. زنِ جوان لَم داد رویِ کاناپه, پاهایاش
را گذاشت رویِ ميز و اسمِ فيلم را پرسيد. مرد
سيگاری از پاکت درآورد و همانطور
که فيلتر- اش را رویِ ناخنِ شست میکوبيد
گفت: «شکاف. اون فندک رو بده بیزحمت.»
زن فندک را با پا سُر داد سمتِ مرد. کاسهیِ
تخمه را رویِ پایاش
گذاشت و درحالیکه
صفحهیِ
تلويزيون را نگاه میکرد,
پستهیِ
خندانِ بزرگی برداشت و با پوست گذاشت تویِ
دهان. مرد با انگشتهایِ
پایاش
فندک را برداشت. مهمانِ برنامه از فضایِ فيلمهایِ
اروپایِ شرقی میگفت.
دودِ اول را خرجِ گيراندنِ سيگار- اش کرد. زن
همانطور
که پسته را میمکيد,
ظرفِ آجيل را گرفت سمتِ مرد. نگاهاش
را ميانِ ظرف و نيمرخِ
مرد بالا و پايين کرد و پرسيد: «میخوری؟»
مرد پُکِ ديگری زد و همانطور
که نگاهاش
به صفحهیِ
تلويزيون بود, چشمها
را ريز کرد, سيگارِ لایِ انگشتها
را نشان داد و ابروها را بالا انداخت. زن تخمهیِ
هندوانهای
را بينِ دندانهایِ
آسيا شکست و پوستاش
را با دقت گذاشت رویِ دستهیِ
کاناپه, کنارِ پوستِ پسته. مجری بينندگانِ
عزيز را به تماشایِ فيلم دعوت کرد. علامتی
گوشهیِ
صفحهیِ
تلويزيون شروع کرد به چشمک زدن. زن ظرفِ آجيل
را برداشت و همانطور
که بلند میشد
رو به مرد گفت: «سی و سه ثانيه. چه عجب!» مرد
سيگار- اش را خاموش کرد و زيرسيگاری را گذاشت
رویِ ميز.
- بطریِ آب رو هم بيار.
تصوير به نمایِ داخلِ يک آسانسور، رو به در،
روشن میشود.
آسانسور با سر و صدا، رویِ دورِ کُند، به
پايين حرکت میکند.
نامِ سه بازيگرِ اصلی، با حروفِ درشت، همراهِ
طبقات بالا میرود.
آسانسور با صدایِ مهيبی میايستد.
تصوير تاريک میشود.
صدایِ لگد زدنِ شيرِ ظرفشويي
که قطع شد، مردِ جوان اخمهایاش
را باز کرد. زن با يک پيشدستیِ
خيس و يک بطرِ آب برگشت. بطری را داد دستِ مرد
و پوستِ تخمه و پسته را انداخت تویِ پيشدستی.
- يه حالتهايي
از سياووش داره.
مرد نصفِ بطری را قُلُپ قُلُپ سرکشيد. در- اش
را بست و گذاشتاش
رویِ زمين، کنارِ مبل. دهاناش
را با پشتِ دست پاک کرد و يک مشت آجيل برداشت.
تلفن زنگ زد. مرد نُچِ غليظي گفت. زن گوشی را
از عسلیِ کنارِ دستاش
برداشت و سريع رفت تویِ اتاق. مرد تخمهای
برداشت و ميانِ دندانهایِ
جلو شکست.
متن کامل.... |