|
"باز نشسته
"
شکاف
سامان آزادی
منتشر شده در تاریخ:87/8/15
مردِ جوان چهار زانو نشستهبود
رویِ مبل و يک دستاش
زيرِ چانه
بود. زنِ جوان لَم داد رویِ کاناپه, پاهایاش
را گذاشت رویِ ميز و اسمِ فيلم را پرسيد. مرد سيگاری از پاکت
درآورد و همانطور
که فيلتر- اش را رویِ ناخنِ شست میکوبيد
گفت: «شکاف. اون فندک رو بده بیزحمت.»
زن فندک را با پا سُر داد سمتِ مرد. کاسهیِ
تخمه را رویِ پایاش
گذاشت و درحالیکه
صفحهیِ
تلويزيون را نگاه میکرد,
پستهیِ
خندانِ بزرگی برداشت و با پوست گذاشت تویِ دهان. مرد با انگشتهایِ
پایاش
فندک را برداشت. مهمانِ برنامه از فضایِ فيلمهایِ
اروپایِ شرقی میگفت.
دودِ اول را خرجِ گيراندنِ سيگار- اش کرد. زن همانطور
که پسته را میمکيد,
ظرفِ آجيل را گرفت سمتِ مرد. نگاهاش
را ميانِ ظرف و نيمرخِ
مرد بالا و پايين کرد و پرسيد: «میخوری؟»
مرد پُکِ ديگری زد و همانطور
که نگاهاش
به صفحهیِ
تلويزيون بود, چشمها
را ريز کرد, سيگارِ لایِ انگشتها
را نشان داد و ابروها را بالا انداخت. زن تخمهیِ
هندوانهای
را بينِ دندانهایِ
آسيا شکست و پوستاش
را با دقت گذاشت رویِ دستهیِ
کاناپه, کنارِ پوستِ پسته. مجری بينندگانِ عزيز را به تماشایِ فيلم
دعوت کرد. علامتی گوشهیِ
صفحهیِ
تلويزيون شروع کرد به چشمک زدن. زن ظرفِ آجيل را برداشت و همانطور
که بلند میشد
رو به مرد گفت: «سی و سه ثانيه. چه عجب!» مرد سيگار- اش را خاموش
کرد و زيرسيگاری را گذاشت رویِ ميز.
- بطریِ آب رو هم بيار.
تصوير به نمایِ داخلِ يک آسانسور، رو به در، روشن میشود.
آسانسور با سر و صدا، رویِ دورِ کُند، به پايين حرکت میکند.
نامِ سه بازيگرِ اصلی، با حروفِ درشت، همراهِ طبقات بالا میرود.
آسانسور با صدایِ مهيبی میايستد.
تصوير تاريک میشود.
صدایِ لگد زدنِ شيرِ ظرفشويي
که قطع شد، مردِ جوان اخمهایاش
را باز کرد. زن با يک پيشدستیِ
خيس و يک بطرِ آب برگشت. بطری را داد دستِ مرد و پوستِ تخمه و پسته
را انداخت تویِ پيشدستی.
- يه حالتهايي
از سياووش داره.
مرد نصفِ بطری را قُلُپ قُلُپ سرکشيد. در- اش را بست و گذاشتاش
رویِ زمين، کنارِ مبل. دهاناش
را با پشتِ دست پاک کرد و يک مشت آجيل برداشت. تلفن زنگ زد. مرد
نُچِ غليظي گفت. زن گوشی را از عسلیِ کنارِ دستاش
برداشت و سريع رفت تویِ اتاق. مرد تخمهای
برداشت و ميانِ دندانهایِ
جلو شکست.
مردِ سيبيلو با تعجب میپرسد:
«هيستری؟»
- يه همچين چيزی. مهم نيست.
مردِ مو قرمز دربِ شربتی را باز میکند.
از نمایِ بالا شربتِ سرخ رنگ تویِ قاشقِ غذاخوریِ استيل میريزد.
مردِ مو قرمز قاشق را به دهان میبرد.
نمایِ نزديک از قطرهیِ
سرخی که رویِ سراميکِ سفيد میچکد.
ديزالو به چراغِ نشانگرِ
طبقاتِ آسانسور که رویِ همکف
قرمز میشود.
- مامان بهت
سلام رسوند.
چهارزانو نشست رویِ کاناپه و شستِ هر دو پایاش
را توی مُشت گرفت. رو به تلويزيون چند بار پلک زد و پرسيد: «داستان
چيه؟»
- آدم يا فيلم نگاه میکنه
يا تلفن حرف میزنه.
سيگاری از پاکت درآورد و فيلتر- اش را سه بار کوبيد رویِ ناخنِ
شست. زن دهنکجی
کرد و خنديد. مرد پُکِ اول را عميق گرفت و دود- اش را از دماغ
بيرون داد. زن چشمهایاش
را چپ کرد و مثلِ کسی که کلمهای
را بخش میکند،
با صدایِ بچهگانه
پرسيد:
- داس… تان… چی… يه؟
- هنوز هيچچی.
رویِ موسيقیِ ملايمی، مردِ سيبيلو شانه- به- شانهیِ
دخترِ عينکی قدم میزند.
مردِ سيبيلو دستها
را تویِ جيب میبَرد.
دخترِ عينکی میخندد
و عقبَکی راه میرود.
مردِ سيبيلو میايستد
و با نوکِ کفش برگهایِ
پاييز را خُرد میکند.
نمایِ خيلی درشت از لبهایِ
مرد که چيزی میگويند.
نمایِ رویِ شانه از دختر که در سکوت نگاه میکند.
نمايي خيلی دور از هر دو نفر در حالیکه
تنهیِ
درختی نيمی از تصوير را پوشانده است.
مرد انگشتهایاش
را به هم قفل کرد. دستها
را بالا بُرد. بدناش
را کشيد. سر را به چپ چرخاند و زيرِ بغلاش
را بو کرد. زن با پوستِ تخمهها
تویِ پيشدستی
دو تا گُل کشيد. مرد رو به تلويزيون چشمها
را ريز کرد و سر تکان داد. زن پيشدستی
را گرفت جلویِ مرد.
- قشنگه!
مردِ سيبيلو يقهاسکیاش
را میپوشد. مردِ مو قرمز روزنامه را میبندد.
و همانطور
روزنامه بهدست
میگويد:
«نگفته بودی.»
- قضيه مالِ خيلی وقت پيشه.
- بايد میگفتی.
مردي سيبيلو رو- به- رویِ آينه زباناش
را تا ته درمیآوَرَد.
مردِ مو قرمز روزنامه را باز میکند
و تا زيرِ چشمهایاش
بالا میآورد.
- شبيهِ سياوشه.
- ول کن تو رو خدا.
- چشم و ابروش عينِ سياوشه.
زن کِش- و- قوسی به تناش
داد و گردناش
را به چپ و راست خم کرد. مرد يک مشتِ ديگر تخمه برداشت. زن با
ناخنِ شستِ پایِ چپ، کفِ پایِ راستاش
را خاراند.
- شام چی میخوری؟
- از کوفته چيزی مونده؟
- پول گيرم ميآد.
- فرقی نمیکنه.
تلفن زنگ زد. زن گوشی را رویِ زنگِ اول برداشت. زيرچشمی نگاهی به
مرد انداخت. آهسته سلام کرد و دويد تویِ اتاق. مرد مردمکهایاش
را دو بار از تلويزيون تا زن بُرد و برگشت. خاکسترِ سيگار را از
رویِ رکابیِ سفيد- اش تکاند و تاوَلِ انگشتِ چهارماش
را با شستاش لمس کرد.
مردِ مو قرمز و دخترِ عينکی در لباسِ عروسی رو- به- رویِ هم
ايستادهاند.
ميانِ صورتِ چروکيدهیِ
کشيش و مردِ مو قرمز، چهرهیِ
مردِ سيبيلو که در رديفِ اول نشسته، در عمق ديده میشود.
- به نامِ پدر، پسر و روحالقدس
شما را همسرِ قانونی اعلام میکنم.
نمایِ درشت از مردِ مو قرمز و تصويرِ ماتِ مردِ سيبيلو در عمق که
هر دو لبخند میزنند.
همراه با طنينِ موسيقیِ کليسا، دوربين آهسته بالا میرود.
مهمانها
و کشيش به نوبت از کادر خارج میشوند.
تصوير تاريک میشود.
- گفتی کوفته میخوری؟
- میشه
تلفن رو بکشی؟
مرد گوشهیِ
لبِ پاييناش
را دندان گرفت. سه دقيقه و ده ثانيه تبليغْ چشمک زد. مرد به ساعتِ
ديواریِ بالایِ تلويزيون نگاه کرد. زن از آشپزخانه داد زد: «میری
نوشابه بگيری؟» مرد تاولاش
را بوسيد. «تو فکرِ يک سقفام.»
مرد زيرِ لب گفت: «يه سقفِ بی روزن.»
- نمیری
نوشابه بگيری؟
- دارم فيلم میبينم.
- فردا برو يه حساب باز کن.
زن دستاش
را با پشتِ شلوار خشک کرد. مرد صدایِ تلويزيون را زياد کرد و رویِ
مبل جابهجا
شد. زن همانطور
ايستاده يک پایاش
را گذاشت رویِ ميز و رویاش
را خاراند. پرسيد: «ازدواج کردن؟»
مرد سر تکان داد. زن نشست رویِ دستهیِ
کاناپه. مرد مغزِ پستهای
را که رویِ زمين افتاده بود برداشت و نگاهی به زن کرد.
- چرا اونجا
نشستی؟
- نخوریش!
صدایِ زنگِ منقطعِ مايکروفر بلند شد.
زنِ عينکی و مردِ مو قرمز واردِ آپارتمانشان
میشوند.
مردِ مو قرمز چراغ را روشن میکند.
- به هر حال ديگه اين کار رو نکن.
- تو ديوونهای.
زنِ عينکی میرود
تویِ اتاق. مردِ مو قرمز دکمهیِ
پيامگيرِ
تلفن را میزند
و مینشيند
رویِ مبلِ کناری- اش. صدای بوقی میآيد
و سکوت. مردِ مو قرمز کفشهایاش
را درمیآورد.
دوباره بوق و سکوت. صدایِ زنِ عينکی از اتاق میگويد:
«هيچ منظوری نداشت.» بوق سوم و صدایِ مردِ سيبيلو:
- يک ماهه که هيچ خبری ازَتون نيست. بهتون
سر میزنم.
زن با سينیِ شام برگشت. سينی را گذاشت رویِ ميز و نشست. مرد بلند
شد و نشست کنارِ زن. ميز را جلو کشيد. زن يک باريکه نان کند و خالی
خورد. مرد کوفتهای
را با قاشق نصف کرد. زن تکيه داد و به بخاری که از کوفتهها
بلند میشد
نگاه کرد. تلفن زنگ زد. مرد سر- اش را پايين برد و بو کشيد.
- بله؟
مرد کوفتهها
را نمک زد.
- کيه؟
مرد لقمهیِ
بزرگی گرفت. فوتاش
کرد و گذاشت تویِ دهان.
- فوت نکن.
زن گوشی را قطعکرد
و تلفن را انداخت رویِ کاناپه، کنارِ پایِ مرد.
- کی بود؟
- مزاحم.
- امشب چیکارهای؟
- خسته.
نمایِ رویِ شانه از زنِ عينکی که در را باز میکند
و لبخند میزند.
مردِ
سيبيلو دستهگلی
به دستِ زنِ عينکی میدهد
و پشتِ سر- اش واردِ خانه میشود.
نمايي که از شکافِ در، هر دو نفر را درحالِ نشستن نشان میدهد.
نمایِ نزديک از قطرهیِ
سرخی که رویِ سراميکِ سفيد میچکد.
پايان: شبِ يلدا،
نيمهشبِ
جمعه 30/9/1386 خورشيدی- ساری
بازنويسي: بامدادِ جمعه 24/12/1386 خورشيدی- ساری
نظر
بدهيد
استفاده از مطالب
پاتوق ادبی یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک
مستقیم امکانپذیر است |