|
"عـــــــــروس"
ليلا كريمي
برنده جایزه اصفهان سال 1384 (داستان عروس)
برنده جایزه دوم بانه، دوره ششم (داستان ردیف صنوبرها)
گفت « بياندازيم ؟ » بايد مي گفتم « نه!» ديگر چيزي براي
باختن نداشتم.
اما چيزي مثل خوره افتاده بود به جانم توي خونم راه مي رفت و زير
پوستم دل دل مي
كرد. گفتم: « بياندازيم.» گفت: « سر ؟» مجبور بودم. گفتم: « زنم »
نگاه كرد. فقط نگاه كرد. گفتم: « و اگر باختي ……» خواستم بگويم: « ماديانت !
» ترسيدم بازي را به
هم بزند. گفت: « ماديانم» انداختم و …….
راهي خانهي نسيم شدم. خانه نبود،
اتاقكي سرد و نمور، به سينه يكوه، كه زميتانهاش اشك مي انداخت به
چشم، با پنجره ي كوچكي كه باز ميشد رو به غروبي كه خانه را در خوش فرو
ميبرد. منتظر ميمانديم
تا غروب، كه نگاه كنيم. من از پشت پنجره و نسيم با ماديان سرخش از
روي صخرهها.
سايهشان كه ميافتاد روي سنگها عجيب بزرگ بود و يكي ميشد با
كوه. از كوه آمده بود با ماديان سرخ رنگش. كسي نفهميد چرا و از كجا آمده بود.
پوست بود و استخوان،
انگار مرده، كاش مرده بود، اما همانجا ماند توي كوه و خانه كرد.
خانه كه نه،
طويله بود، براي اسبش ساخته بود. با آن زندگي اسبييي كه داشت بايد
اسب به دنيا ميآمد. بوي اسب ميداد. گاهي ميآمد توي ده و چرخي ميزد،
راهي كه نبود اما با
ماديانش ميآمد. يك بار خواست قاپ بريزد. خنديديم. برد. ديگر هيچ
وقت نباخت.
سگ شانس بود. اما هر بار خواستيم روي ماديانش قاپ بريزيم بازي را
به هم زد.
ماديان را خيلي دوست داشت هر شب قشوش ميكرد زير نور چراغ
دستي. مي ديدم و ريز
گريه ميكردم پشت پرده. گفت: « اتاق پشتي برا تو ! » اتاق نبود.
پرده كشيده بود
وسط اتاق و دو تاش كرده بود. مي گفتم « آخه مُردم، چيزي بگو ! »
هميشه از پشت پرده و هر بار فقط برايم سه تار ميزد. ساز چنان ميان دستهاش اهلي
بود كه گاهي رقص ميانداخت توي كمرم و آرام چرخي ميزدم پشت پرده .
صداي كشيده شدن پاهاي گلين را روي گليم ميشنود، دلش ميريزد، اما بر نميگردد. امنيهها
ميگويند « خون
ريخته، صاحب دم بوده اعدام نبريدند براش ! » و نسيم سكوت ميكند،
مثل هميشه.
التماس كردم. گريه كردم. نفت ريختم روي سر تا پام و ايستادم وسط
حياط.
خواستم كبريت بكشم، …. كبريت را انداختم. هفت سال مراد بودي و نذر
امامزاده غريب چند روزي مي شد جان افتاده بود به تنت و لگد ميزدي. عبدل
افتاد روي دست و پاي
نسيم و گريه كرد. زار ميزد. اما امنيهها گفتند « قاپ برد و باخت
داره. انداختن.
بايد بره » و من دور شدم از عبدل و ضجههايش. همه جمع شده بودند.
مردها فقط نگاه ميكردند و زنها مويه ميكردند. در صداي عبدل. پاهام
نميآمدند. صداي عبدل
توي گوشم بود. درد توي سرم تير ميكشيد. برگشتم و نگاهي به عبدل
انداختم. نشسته
بود روي خاكها، كنج ديوار و خاك ميريخت روي سرش. سرش افتاده بود
توي گوي شانههايش. درد توي صورتش بود. اشكهايم را پاك كردم و تا
برسم به نسيم، قدمهايم را محكمتر برداشتم. آب دهانم را جمع كردم زير زبانم تا بندازم
توي صورت نسيم.
ايستاده بود سر كوچه. آرام و سر به زير. با افسار ماديانش در دست.
هنوز چند قدمي
مانده بود كه چارقد سرخي را پرت كرد طرفم. گفت « بنداز رو صورتت
!»آب دهانم را غورت دادم و چارقد را كشيدم روي صورتم. منتظر ماند تا سوار
بشوم. اما نگاه نكرد.
چارقد را كشيدم عقب روي سرم. تا كشته بشود روي سرم ماند، اما او
هيچوقت نديد.
قشنگترين زن آنجا بود. هميشه سرخ ميپوشيد. وقتي هم كه آقام
مرد سياه نپوشيد.
رفت. آقام يك گوشه مينشست و سيگار ميكشيد. با خودش حرف ميزد.
ميگفتند
:«زده به سرش !» من اما ميدانستم ننهام را صدا ميزند. يك
گوشه مينشست و پير مي
شد. وقتي مرد ديگر نتوانستم تحمل كنم. نشسته بود لب آب. جايي كه
سروها توي آسمان سرك ميكشيدند و سايهي شان چه سرد بود ظهرهاي تابستان. پاهاش
را تا زانو بالا
زده بود و گذاشته بود توي آب. باد ميافتاد زير چارقد سرخش و موهاي
بلندش را پشت
پيراهنش ميرقصاند. صداش كردم. برگشت. مي خواستم براي آخرين بار
ببينم آن
چشمهايي را كه آقام ديوانهاش بود. سياه بود و عميق. سردم شد. …..
مردم كه رسيدند. ميان پيراهن سرخش زرد شده بود. زمين سرخ شده بود. هيچ
زني گريه نميكرد.
هيچ مردي چيزي نميگفت. چارقد سرخش را برداشتم و راه افتادم. دادمش
به ننه ات.
اما هيچ وقت نگاهش نكردهام. مي ترسم شبيه ننهام باشد. فقط صبحها
كه مينشيند و آرام موهاش را شانه ميزند، سايهاش روي پرده ميافتد و شلال
موهاش پيداست كه تا
گودي كمرش ميرسد.
فكركرده بود « موهام سرخه مثل شراب !» اين را وقتي فهميدم كه ماديان را داده بود به تو. اما باز هر شب ميرفت توي آغل و
ديوار آخر ماديان را
قشو ميكرد. بعد مينشست كنج ديوار و با خودش حرف ميزد، زير لب و
تنش را مي
ماليد به ديوار. روي ديوار عكس زني را كشيده بود با موهاي بلند سرخ
و چشمهاي درشت كشيده كه شباهت عجيبي داشت به اسب، اما زيرش ريز كنده بود «
گلين ! »
مي گوي:«
قدر ننهات رو بدان ! مثل آفتاب پاكه، ننهي من بود سر تا پاش را
طلا ميگرفتم. اما نيست، حيف، نيست، حيف،….» و توي صداي سه تارش گريه ميكند.
همينجا به
دنيا آمدي. پشت پرده، توي درد و خون و سكوت. نسيم خانه نماند، اما
من هم جيغ
نزدم. وقتي گرفتندات، فرستادم پي عبدل. گفتند: « نيست شده » خودم
اسمت را گذاشتم"غلام رضا".
داري مي لرزي. چاقو توي دستت است هنوز كه گلين ميآيد
اين طرف پرده. از چاقو خون ميچكد روي زمين، زمين سرخ شده، چاقو را پرت
ميكني و شروع مي
كني به داد زدن. كوه هم داد ميكشد. مردم جمع ميشوند. عبدل هم
آمده است. وقتي
رسيديم نمرده بود هنوز. داشت جان ميكند. با انگشتهاش زمين را چنگ
مي زد. درد توي صورتش جمع شده بود. پوستش كش آمده بود. زرد شده بود. توي
خودش جمع شده بود.
مي پيچيد، غلت ميزد. خون از لاي لبهاش بيرون ميزد و روي دامن
گلين ميريخت.
كنار نسيم زانو زده بود. چارقد سرخي به سر داشت. موهاش به سرخي
ميزد. شنيده بودم حنا ميبندد. اما نديده بودم. از سياه بيشتر بهش ميآمد.
زياد فرق نكرده
بود. مثل همان وقتها بود. زيبا و آرام. زنها جيغ كشيدند. گلين
چارقد سرخش را
برداشت و روسري سياه به سر كشيد. چارقد را روي زخم نسيم انداخت. از
پهلوش خون راه گرفته بود، توي اتاق ميريخت. گلين مشتي خون برداشت و به
صورتش ماليد. خون
گرم بود. گرم گرم گرم. اما نيسم داشت سرد ميشد. جيغ كشيدم. كوه
جيغ كشيد.
ماديان جيغ كشيد. پريده بودي بر گردهي ماديان و دور مي شدي. صداي
پاي ماديان توي كوه بود هنوز
!
ميگويد « از آقام رسيده بهم ! » افسار را توي دستت ميگذارد
و
رو ميكند به كوه. غروب توي صورتش است. توي چشمهاش برق ميزند و
توي اشك هاش مي
لرزد. ميداني خيلي دوستش دارد. مي گويي: «آقا جان ! …. » اما دستي به
شانهات مي
زند و ميخندد. نسيم مهربان است. اما بچه ها مسخرهات ميكنند. سنگ
مياندازند.
ماديان را زخم ميزنند. ميخندند. توي خانه هم عبدل است كه
ديوانهات ميكند. يك گوشه مينشيند يا سيگار ميكشد يا با يك تكه سنگ، چاقوي دسته
شاخياش را برق مي
اندازد، با خودش حرف ميزند. ديگر نميتواني خانه بماني. چاقو را
از دستش بيرون
ميكشي، كوه درست روبهروت است.
ميروي مينشيني كنار گلين. هميشه هم با
چشمهاي خيس. نميپرسد. ميداند مردم مسخرهات ميكنند. سرت را مي
گذاري توي دامنش و نسيم برايت سه تار ميزند. روي شانههاي نسيم بزرگ
شدهاي. از عبدل هستي
اما تا بزرگ بشوي به نسيم ميگويي: « آقا جان ! » و زنها ريز
ميخندند زير
چادرهايشان. نسيم مهربان است هنوز، اما تو ديگر بزرگ شدهاي. عبدل
هم برگشته است. تو را كه ميبرند براي عبدل، گلين شبها به تاريكي ميزند.
آرام و سر به زير،
طوري كه نسيم بيدار نشود. نسيم اما بيدار است و ميداند گلين به
امامزاده ميرود و
تا خدا صبح كند نماز ميگذارد و گريه ميكند.
دخيل بستم و ناليدم « دستم به
دامنت آقا ! قربون غريبيات ! عبدل شب ها دير ميآد خانه، وقتي هم
كه ميآد پشت مي كنه. ميترسم از پشت شانهاش، انگار ديواره، به خدا دختر باشه
كنيزت ميكنم تا
آخر. پسر باشه غلامت »
پسر شده اي. چهار ساله اي كه عبدل بر ميگردد. نسيم ميداند آمده
به طلب زن و بچهاش. خون توي چشمهاي عبدل جمع شده، قاپ آورده.
گلين آخرين قمار نسيم بوده و از آن به بعد قاپ نريخته ديگر ! نسيم
ميلرزد، اما مي گويد:
« بريزيم ! » عبدل ميگويد « سر زن و بچهام » مياندازند. نسيم
ميبازد اما
گلين نميرود.
ملایر – زمستان 1382 خورشیدی
نظر
بدهيد
استفاده از مطالب
پاتوق ادبی یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک
مستقیم امکانپذیر است |