داستان منتخب مجازی:
در این بخش بهترین داستان منتشر شده‌ی دنیای مجازی در ماه گذشته به انتخاب گروه پاتوق ادبی را خواهید خواند.
تاریخ به روز رسانی: چهار شنبه ی اول هر ماه
مدیریت بخش: علی سروی

 

یک فنجان حرف:

انتخاب  داستان از ميان انبوه وبلاگ‌هاي داستاني  كار دشواري است و ما اعتراف مي‌‌كنیم کار سختی را در پیش رو گرفتیم و ممکن است نتوانیم به تمام وبلاگ‌هاي داستاني سر بزنیم. بنابراين اگر كسي اثرش را برتر از داستان انتخابي مي‌داند بگذارد به حساب سهل انگاري. ولی برای پیش‌گیری از این‌گونه کوتاهی‌ها،  از دوستانی که به پاتوق سر می‌زنند تقاضا داریم که به روز رسانی خود را اعلام کنند تا ما بتوانیم با خواندن داستان‌هایشان  داستان محق را انتخاب کرده و مخاطبین پاتوق را راضی کنیم  که البته در اين بين محتاج كمك و راهنمايي شما دوستان نیزهستم.

 
 

 

 
   
     
 

 
  اهداف  
  درباره ما  
  داستان  
  نقد  
  نظرگاه  
  کارگاه داستان  
  کارگاه نقد  
  معرفی کتاب  
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

     "رويا"                                                     
                                                                                       دیگر داستان‌های منتخب:

                                                                                    به فاصله ی یک اسم انتخاب کردن- صدیقه حسینی

                                                                                    صدام من- لیلا عابد

 خواب شفيره‌ها- داستان منتخب مهر ماه

      عليرضا محمودي ايرانمهر

 

آن‌روز آسمان عميق و درخشان بود. يك روز پاييزي خنك و پر نور. ماشين را توي جاده فرعي جنگلي پارك كرده بوديم، كنار تنه‌ي درخت راش افتاده‌اي كه خزه‌ي نرمي رويش رشد مي‌كرد. حصير پلاستيكي را روي برگ‌هاي خشك پاييزي كه رطوبت زمين نرم‌شان كرده بودم، پهن كرديم. من رفتم سبد ساندويچ‌هاي ژامبون و پنير را از صندوق عقب آوردم و سه تايي مشغول خوردن شديم. من و مريم و افسانه. پايين‌تر، رودخانه‌ي كم عمقي روي خاك سدري تيره‌ي جنگل جاري بود. بعد دامنه‌ي كوه بود كه جنگل سرخ و نارنجي پاييز آن را مي‌پوشاند. از آن جا كه ما نشسته بوديم مي‌شد از ميان تنه‌ي ترك خورده‌ي چند درخت عظيم راش، امتداد يك‌دست جنگل را بر دامنه‌ي كوه ديد. افسانه هنوز دو گاز به ساندويج‌اش نزده بود كه حوصله‌اش سر رفت و گفت:

ـ مامان، من برم كنار رودخونه بازي كنم.
ـ ساندويج ات رو بخور بعد برو.
ـ بذار برم مامان تو رو خدا.
ـ توي جنگل گراز داره عزيزم.
ـ نه نداره مامان، نگاه كن هيچي نيست.
دستم را آهسته پشت كمر مريم بردم، آرام قلقلكش دادم و گفتم:
ـ بذارش يه كم بره حال كنه بچه.
ـ بابات هم مثه خودت شيطونه! پس همين جلو بازي كن. دور نري‌ ها!
ـ چشم مامان.

افسانه‌ ساندويچ‌اش را توي سبد گذاشت و به طرف رودخانه ‌رفت. بعد كنار درخت كهنه‌اي كه تنه‌اش شكافته بود، ايستاد. انگار چيزي نزديك درخت نظرش را جلب كرده بود. من به پيراهن صورتي‌اش نگاه مي‌كردم. برايش تنگ شده بود اما اصرار داشت هنوز آن را بپوشد. افسانه برگشت نگاهم كرد و خنديد. مي‌دانست هيجان تجربه كردن جنگل و آن رودخانه‌ي واقعي را مديون من است. مثل وقتي مريم اجازه نمي‌داد برود توي حياط مجتمع دوچرخه بازي كند و من يواشكي دوچرخه‌اش را توي حياط مي‌بردم.

توي بغل مريم تكيه دادم و آسمان را نگاه كردم.
ـ‌ اون جا رو نگاه كن مريم. يه پرنده‌ي گنده توي آسمونه.

پرنده‌ي بزرگ، بدون اين كه بال‌هايش را تكان دهد از بالاي سرمان عبور كرد و به طرف كوه‌هاي آن سوي رودخانه رفت. صداي جريان آب را مي‌شنيدم. بعد يك مارمولك را ديدم كه روي تنه‌ درخت در لكه آفتابي مانده بود و به نقطه‌ي نامعلومي خيره نگاه مي‌كرد. سيگاري آتش زدم و با مريم دو تايي آن را كشيديم. مريم ماجرا دوست‌اش را برايم تعريف كرد تا تازگي كارش را عوض كرده و توي ايران خودرو با دو برابر حقوق قبلي استخدام شده است. بعد من سبد ساندويج‌ها را توي صندوق عقب گذاشتم و مريم گفت بروم افسانه را صدا كنم. به طرف رودخانه رفتم كه روي سنگ‌هاي سبز تيره حركت مي‌كرد. يك ماهي درشت داشت از ميان سنگ‌هاي مي‌گذشت. اطرافم را نگاه كردم. افسانه نبود. بلند صدا زدم.

ـ افسانه، بابا كجا قايم شدي؟

جوابي نيامد. من به طرف بالاي رودخانه راه افتادم. به نظرم مي‌آمد افسانه بايد از آن طرف رفته باشد. دوباره صدايش زدم. فقط صداي سيرسيركي از آن سوي رودخانه مي‌آمد. جلوتر رفتم اثري از افسانه نبود. مطمئنا نمي‌توانست اين قدر دور رفته باشد. برگشتم. ديدم مريم كنار رودخانه ايستاده و رنگش پريده است. گفت:

ـ پس افسانه كو.
ـ احتمالا از اون طرف رفته.
به طرف پايين روخانه راه افتاديم و بلند صدايش زديم. نبود. صداي فريادهامان در فضاي خالي ميان درختان مي‌پيچيد. ديدم مريم دارد گريه مي‌كند.
ـ يعني كجا رفته؟
ـ نگران نباش عزيزم. احتمالا رفته اون طرف رودخونه.
با كفش از آب گذشتم و بلند فرياد زدم:

ـ بابايي، هر جا قايم شدي زود بيا بيرون... افسانه‌... افسانه!

از شيب آن طرف رودخانه بالا رفتم. از ميان درختان و صخره‌هاي سفيدي كه جابه جا از زمين گلي بيرون زده بود، مي‌گذشتم؛ هر جايي را كه يك بچه‌ي شش ساله مي‌توانست پنهان شود مي‌گشت. پاچه‌هاي خيس شلوارم دور ساق پايم چسبيده بود و گاهي كفشم در قسمت‌هاي گلي و نرم زمين فرو مي‌رفت. در عمق تاريكي كه درختان به هم فشرده شده بودند، ديدم چيزي دارد لاي بوته‌ها تكان مي‌خورد. جلو رفتم و بوته را كنار زدم. به نظرم آمد موجود كوچكي خش‌خش كنان فرار كرد. صداي وحشت زده و بغض‌آلود مريم را از دور مي‌شنيدم كه يك بند فرياد مي‌زد:

ـ افسانه... افسانه ... افسانه... افسانه ... افسانه...

آن قدر در جنگل پيش رفتم  كه به صخره‌هاي عظيم كوه رسيدم. امكان نداشت افسانه توانسته باشد از اين صخره‌ها بالا برود. از مسير ديگري برگشتم و دوباره از رودخانه عبور كردم. حالا مريم نبود. ديگر صدايش هم نمي‌آمد. ميان درختان راش راه افتادم و بلند فرياد زدم:

ـ افسانه ... مريم ... افسانه ... مريم.

حشره‌اي داشت نزديك گوشم پرواز مي‌كرد. شروع كردم به دويدن از دور ماشين را كه كنار تنه‌ي افتاده‌ي راش پارك بود، ديدم. به طرف ماشين دويدم. اثري از هيچ كدام نبود. دوباره به طرف رودخانه رفتم. كنار آب شروع كردم به دويدن. صداي پاهاي خود را توي آب رودخانه مي شنيدم. به نظرم آمد چيزي كنار يكي از صخره افتاده است. جلوتر رفتم. مريم بود. از هوش رفته بود. او را به طرف رودخانه كشيده و به صورتش آب پاشيدم.

به هوش آمد و بعد شروع كرد به لرزيدن.
ـ افسانه... افسانه نيست علي!
ـ آروم باش عزيزم، شايد يه گوشه كنار خوابش برده.

دوباره شروع كرديم به گشتن و مريم يك بار ديگر از هوش رفت. من بارها از عرض رودخانه گذشته بودم. چند بار توي آب افتاده بودم و لباس‌هايم خيس بودند. خورشيد داشت پشت درختان قله‌ي كوه پايين مي‌‌رفت و باد سردي لاي درختان مي‌وزيد. ناگهان برگ‌هاي زيادي با هم شروع به ريختن كرده بودند. مريم روي يكي از صخره‌هاي نزديك رودخانه نشسه بود و زار مي‌‌زد. گاهي ناگهان جيغ مي‌كشيد، اما صدايش در جنگل انعكاس خنده‌هاي وحشتناكي را داشت. احساس كردم نفس كشيدن برايم سخت شده است. به طرف مريم رفتم. بغلش كردم. وقتي تنش به تنم فشرده شد، فهميدم هر دو داريم مي‌لرزيديم. آرام در گوشش گفتم:

ـ آروم باش عزيزم... الان بايد يه تصميم منطقي بگيريم.

منطقي‌ترين تصميم آن بود كه هر چه سريع تر به پليس اطلاع دهيم. ساعاتي بعد چراغ هاي دستي جستجو گران تاريكي جنگل را مي‌شكافت و چون انگشتاني نوراني لابه‌‌لاي بوته‌هاي سياه و در هم تنيده را روشن مي‌كرد. باد بالاي سرمان لاي شاخه‌ي درختان زوزه مي‌كشيد. از دور صداي بلند گوهايي را كه نام افسانه‌ را تكرار مي‌كردند مي‌شنيدم. گاه صداي پرنده‌اي را مي‌شنيدم كه شبيه قهقه‌ي در كوه مي‌پيچيد و جهت آن را نمي‌شد دريافت. من و دو نفر ديگر از دامنه‌ي سنگي كوه بالا رفتيم و تا نزديك قله صعود كرديم. اما تنها نشانه‌ي انساني يافت شده، پيراهن مردانه‌ي كهنه‌اي بود كه لاي برگ‌هاي قديمي به آرامي مي‌پوسيد.

وقتي كنار جاده برگشتيم سپيده از پشت درختان قله‌ي كوه سرمي‌زد. مريم توي ماشين نشسته بود، صورتش از اشك خيس بود. بيش‌تر از قبل مي‌لرزيد. به نظرم آمد گاه صندلي ماشين را هم تكان مي‌دهد. چشمانش خالي شده بود، حتا وقتي خيره نگاهم مي‌كرد، مي‌ديدم كه چيزي نمي‌بيند. مرد ريزه و قد كوتاهي كه انگار فرمانده‌ي بقيه‌‌ي پليس‌ها بود، مرا كنار كشيد و گفت:

ـ به نظرم ديگه فايده نداره... بهتر خانوم‌تون رو ببرين يه جا استراحت كنه. فردا اگه بشه با هليكوپتر منطقه رو مي‌گرديم.

مريم حاضر نشد از آن جا برود. در كلبه‌ي جنگل‌باني جايي به ما دادند كه چند ساعت استراحت كنيم. چند پتوي سربازي دور مريم پيچيده بودم، اما باز هم مي‌لرزيد. من به ديوار تكيه دادم و چشمانم را بستم. اما خوابم نبرد. آفتاب تازه طلوع كرده بود كه دوباره راه افتاديم تا باز هم جنگل را بگرديم. از دور صداي هليكوپتر مي‌آمد. در قسمتي متراكم‌تري از جنگل پيش مي‌‌رفتيم و با چوب ‌دستي‌هاي مان لاي بوته‌ها را مي‌گشتيم. بعد مريم دوباره تشنج گرفت. روي توده‌اي برگ خشك افتاده بود و تكان هايش تنش كبه‌ي برگ‌ها را تكان مي‌داد. با بي‌سيم آمبولانسي خبر كردند و او به بيمارستاني در حومه‌ي گرگان برديم.

مريم سه روز بستري بود. من روزها با چند مأمور امداد جنگل را مي‌گشتم و شب‌ها روي صندلي چوبي كنار تخت مريم مي‌خوابيدم. شب تا چشمان را روي هم مي‌گذاشتم بوته‌هايي را مي‌ديدم كه چيزي ميان‌شان تكان مي‌خورد و صخره‌‌هاي سفيدي كه سايه‌اي روي‌شان مي‌لغزد. بار‌ها در گذرگاه‌هاي جنگلي دسته‌اي از گرازها را ديده بودم، يك بار نزديك غروب نعره‌ي پلنگي را كه ميان كوه‌ها مي‌پيچيد شنيدم. جنگل‌باني كه بيش‌تر وقت‌ها با من مي‌آمد، وقتي در اعماق جنگل پيش مي‌رفتيم، نكته‌هايي را به من مي‌گفت. حالا مي‌توانستم فضله‌ي حيوانات مختلف را تشخيص دهم، رد پاي جانوراني را كه ساعتي پيش‌تر از گذرگاه‌ها گذشته بودند، ببينم و تفاوت بوي هر منطقه از جنگل را احساس كنم.

صبح روز سوم وقتي داشتم از درمانگاه بيرون مي آمد تا با ماشين جنگل‌باني به مطقه‌ برگرديم، خود را توي آينه ديدم. لباس‌هايم پاره پاره و كثيف بود. صورتم سياه شده و دور چشمانم فرو نشسته بود. آن روز وقتي توي بلند‌گو نام افسانه را صدا مي‌زدم و  انعكاس فريادم خود در فضاي خالي ميان درختان مي‌شنيدم، به نظرم مي‌آمد نام كسي را صدا مي‌زنم كه هرگز وجود نداشته است. وجودي واهي و خيالي. هر چند هنوز عروسك‌هاي افسانه روي صندلي عقب ماشين بود و ساندويچ نيم خورده‌اش توي سبد غذاها مانده بود. تصوير دخترم با آن پيراهن صورتي تنگ كه برگشته بود تا به من لبخند بزند، واضح و مشخص جلوي چشمم بود.

بعد از يك هفته به تهران برگشتيم. قبل از آن كه راه بيفتيم، فرمانده جنگل باني در حالي كه كنار پنجره‌ي اتاقش ايستاده بود و لبه‌ي كت‌اش را لاي انگشت مي‌چرخاند،گفت:

ـ اين اولين بار نيست كه همچين اتفاقي مي‌افته ... خب مي‌دونيد،جنگل پر از حيوون هاي وحشي يه، ولي مطمئنا بعد از يه مدت نشونه‌هاش رو پيدا مي‌كنيم... يعني خيلي  كم پيش مي‌آد كه هيچ وقت هيچي پيدا نشه ... خب البته گاهي هم آدم دزدي و اين جور مسائل هم پيش مي‌آد... مطمئن‌‌ايد غير از شما كسي اون‌جا نبود؟

ـ نه.
ـ يعني مطمئن نيستين؟
ـ چرا ...  ما هيچ كسي رو نديديم.
ـ به هر حال اميدوارم هر چه زودتر يه نشونه‌اي پيدا كنيم.   

اما تا يك هفته بعد هم نشانه‌اي پيدا نشد. من دوباره به آن جا برگشتم و دو روز تمام با گروهي از اهالي منطقه كه به كمك ام آمده بودند، جنگل را گشتيم. ده كيلومتر دور از محلي كه ما افسانه را گم كرده بوديم، در اعماق جنگل عروسك خزه بسته‌اي را پيدا كرديم. من هيچ وقت آن عروسك را دست افسانه نديده بودم. از آن زمان به بعد ما هر سال و گاهي سالي چند بار به اين منطقه‌ مي‌آييم و جنگل را مي‌گرديم. دو سال پيش زمستان آمديم. برف سنگيني كوه‌هاي جنگلي را پوشانده بود. جنگل با اسكلت لخت درختان‌اش خالي و باز و بزرگ بود و همه جا نور تندي چشم را مي‌زد. خواهر كوچك مريم و شوهرش كه همراه ما آمده بودند، دو روز پا به پاي ما جنگل برفي را گشتند. بعد رفتند طرف غرب، جايي كه مي‌گفتند پيست اسكي خوبي دارد. حالا ما هم براي مسافرت فقط به همان حوالي مي‌رويم و مسير رودخانه را از سر چشمه‌ها تا آبشار‌هايش مي‌پيماييم.

حالا من و مريم سال‌ها است تلاش مي‌كنيم  دختر ديگري داشته باشيم، اما دكترها آب پاكي را به كل روي دست‌مان ريخته‌اند. مريم مي‌گويد چند بار افسانه را در تهران ديده است. اما هميشه از دور و در شرايطي كه نمي‌توانسته خود را به او برساند. بيش‌تر او را توي رنوي سفيد زني مي‌بيند كه شبيه ناظم‌هاي  عصبي دبستان است. اما هيچ وقت نتوانسته پلاك رنوي سفيد ناظم مدرسه را بردارد. يك بار هم افسانه را توي ميني‌بوس سرويس مدرسه ديده است كه همان كاپشن صورتي‌اش را پوشيده بوده. مي‌گويد وقتي ميني‌بوس از جلويش مي‌گذشته افسانه نگاهش كرده و لبخند زده است. آن كاپشن صورتي هنوز توي كمد لباس‌هاي افسانه است. خيلي از لباس‌هاي افسانه نو هستند و اصلا استفاده نشده‌اند. من بارها متوجه شده‌ام كه مريم يواشكي چيزهايي مي خرد و لاي وسائل افسانه مي‌گذارد و وانمود مي‌كند از اول همان‌ جا بوده است.

ديروز مريم كار عجيبي كرد. مريم يك گوريل پلاستيكي نرم پيدا كرده است و اصرار دارد ته كمد لباس‌هاي افسانه افتاده بوده. مريم مي‌گويد بارها كمد را گشته و آن گوريل را هيچ وقت نديده بوده. من هم يادم نمي‌آيد آن حيوان عجيب و غريب را كه يكسره توي چشم‌هاي آدم خيره شده، براي افسانه خريده باشم. مثل خيلي اسباب‌بازي‌هاي ديگر او كه يادم نمي‌آيد كي و چه طور خريدم‌شان و هميشه توي اتاق افسانه هستند و مريم آن‌ها را گردگيري مي‌كند. مريم گوريل را توي مشت‌اش گرفته بود و هي مي‌گفت:

ـ من مي‌خوام بدونم اين از كجا اومده.
ـ ولش كن عزيزم... حتما يه جايي افتاده بوده تو نديده بوديش!
ـ آخه هيچ وقت يادم نمي‌آد افسانه با اين بازي كرده باشه.
ـ مگه قرار آدم هميشه همه چي يادش بياد.
ـ راست مي‌گي علي؟
بغل‌اش مي‌كنم. پشت‌گردنش را مي‌بوسم و مي‌گويم:
ـ خب معلومه... حتما باز هم خيالاتي شدي عزيزم.
ـ مي‌دوني علي، گاهي هر چي فكر مي‌كنم خود افسانه‌هم يادم نمي‌آد!
دستي به موهايش مي‌كشم و مي‌گويم:
ـ كدوم يكي شون... اون كه توي رنو سفيده بود يا اون كه توي ميني‌بوس خنديد.
ـ هيچ كدوم‌شون.
ـ خب راستش منم زياد يادم نمي‌آد. به گمونم من كه اصلا هيچ وقت نديدمش... تو خودت واقعا ديدش؟
ـ نمي‌دونم...
ـ گمونم بايد دوباره بري پيش اون يارو دكتره، منوچهري.
ـ يعني باز هم خيالاتي شدم.
ـ خب بد نيست بري ... راستش رو بخواي من كه چيز يادم نمي‌آد ... مي‌دوني عزيزم، اين افسانه‌اي رو كه تو مي‌گي من هيچ وقت نديدم.
ـ پس اون روزي كه دنيا اومد چي.
ـ من كه يادم نمي‌آد.
ـ ولي تو داشتي گريه مي‌كردي.
ـ قبلا كه به ات گفتم... من هيچي يادم نمي‌آد...حتما بازهم خيالاتي شدي.
ـ من هفته پيش رفتم پيش منوچهري، گفت ديگه لازم نيست قرص‌هات رو بخوري.
ـ به نظرم بايد بري پيش يه دكتر حسابي.
ـ باشه... فردا از نسرين نشوني يه دكتر ديگه رو مي‌گيرم.
ـ حتما عزيزم... منم از همكارها مي‌پرسيم.

هر دو روي تخت كوچك افسانه پاهاي‌مان را جمع مي‌‌كنيم و دراز مي‌كشيم. مريم را از پشت محكم بغل مي‌كنم شانه‌هايش را مي‌بوسم. از وقتي اين بازي را شروع كرده‌ام اوضاع خيلي بهتر از قبل شده. مريم تقريبا چند ماه است كه ديگر گريه نكرده و گاهي واقعا باور مي‌كند كه افسانه اصلا وجود نداشته است. پارسال كه براي اولين بار پيش منوچهري رفتيم به دروغ گفتم ما هيچ وقت بچه‌اي نداشتيم. مريم حالا  تقريبا ديگر باور كرده كه از اول فقط  فكر ‌كرده كه چند سال پيش افسانه را توي جنگل گم كرده است، مثل همان دختري كه فكر كرده از پشت شيشه‌ي ميني‌بوس به او لبخند مي‌زده. حالا حتا گاهي خودم هم اين بازي را باور مي‌كنم. ماه پيش كه رفته بودم جنگل به نظرم آمد دنبال هيچ چيزي نمي‌گردم. فقط دارم قدم مي‌زنم و به صداي پاي خودم گوش مي‌دهم... بعد انگار صداي شنيدم... ايستادم و گوش دادم... پوسته‌ي درختي همان نزديكي‌ها داشت ترك مي‌خورد.

 


 

نظر بدهيد

  

استفاده از مطالب  پاتوق ادبی یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است