|
"سال
هاي
اشتباهي "
کلاغها مهاجرت نميکنند
محمد زارعی
جفت چرخهای عقب رو دستانداز جا خورد و پرید و فهمیدیم که وارد
خاکی شدیم. مرتضا فلاح گفت: اون یارو اصلیه باید ازتون خوشش بیاد.
تکلیف بقیه که مشخصه. باز گفت: یا همهتون، یا هیچکدوم
وانت ترمز
کرد. طوری که سرمان تا زانوهامان رسید و غبار گچ و خاک از لای
دیوار برزنتی پیچید تو. دنبال مرتضا راه افتادیم و میگفت: به آخرش
فکر کنید. به خوبیاش.
وسط این همه
شن و خاک رد جویی افتاده بود که نرم تا دور میرفت و زیر زردی
خورشید پر از فلس شده بود و نمیدانم چهطور خشک نمیشد. حواسم پی
آن رفت و تکوتوک درختچههای شورهگز که وسط سطح یکدست خاکی،
بیحوصله تو باد کویری تکانتکان میخوردند.
- ... هرچی که گفت نه
نگید. بقیهای که هستند، دنبال گیر و بهونه اند.
من را نگاه
کرد که میخواستم تو خودم باشم و چشمم که افتاد به چشمش، لبخند
زد. به ساختمان سیمانی رسیدیم و من دیدم که باز هم اثری از دریا
پیدا نیست. مرتضا فلاح آخرین جملهها را میگفت: کرد و ترک و بلوچ
و افغانی، هرجوریش هست. دهن به دهن نشین با هیچکدوم.
به در رسیدیم. ایستادیم. مرتضا سه بار زد به در و
برگشت رو به ما: آمار خودتون رو به کسی ندین!آفتاب تو دشت پهن بود
و گرد و غبار بود، نه ابر، که تیرهش میکرد. اردیبهشت تمام نشده
بود و میدانستم که از روزهای قبل و بعد خنکتر است.
صدای کشکش دمپایی آمد و بعد در مثل یک تکه حلبی دو سه بار تو جا
واخورد تا باز شد. آقا اسد بود. نگاه اول فقط سبیلهاش و دشداشهش
که از سفیدی برق میزد را نشانمان داد. براندازمان کرد. با مرتضا
خوش و بش کرد اما اخمهاش دست نخورد
مرتضا گفت: اینا بچههای باحالیاند.
اسد گفت: قدمشون سر چشم.
مرتضا گفت: بچههای خوبیاند. دو سه روز اینجا میمونند. نوبتشون
برسه دریا آروم باشه میآم میبرمشون.صبر کرد تا اسد چیزی بگوید
اما نگفت. نگاهمان کرد. چشمش پر از رگ سرخ بود. فکش طوری بزرگ
بود که انگار سبیل صورتش را نصف کرده. کنار کشید تا ما بریم تو.
به هم نگاه کردیم. اینپا و آن پا کردیم و دیدم اسد خیرهی ماست.
اول رفتم و بعد بچهها. صدای مرتضا را میشنیدم که: هواشون رو
داشته باش، بچه محلاند. و بعد: خداحافظ. از پلهها که بالا
میرفتیم صدای وانت را شنیدم که دور شد.
*****
اتاق ما پنجره نداشت. اما یک هواکش داشت که از سوراخش میشد بیرون
را دید. که خاک بود و شن. گاهی باد که میزد بوی دریا را حس
میکردی. ساکهامان را ریختیم کنج دیوار که سفیدی رنگش چرکمر شده
بود. میثم گفت:
"آخ که یه بطر عرق! فازی میگرفتیم و گیتارم به راه میکردیم و بعد
از چند روز از عزا در میآوردمتون."
محسن دور اتاق میگشت. گفت: "همینطوری هم تابلویی. هر جا میریم
ده تا سیبیل به خاطر آقا دنبالمون. همین مونده که یه گیتارم بگیری
دستت." بعد خندهی زورکی نشان داد. میثم گفت: "خفه شو تو." و بعد
طرف دیگر اتاق نشست. گفت: "عین خونهی محسن ایناس. اون یارو هم عین
بابای محسن بود خداییش." جیغ پرندهای از دور فضا را خط انداخت.
محسن گفت: "آره، فقط ماشین بابای تو نمیدونم چرا مثل همیشه سر محل
پارک نبود، جزو تزیینات محل." به من نگاه کرد و چشمک زد. گفتم:
"فعلن یه فکری برای غذا بکنیم."
از پلهها پیچیدم پایین. صدایی از پشت سر گفت: تازه اومدین؟نگاهش
کردم. گفت: "بار اولیه میری؟" باز چیزی نگفتم. خندید و گفت:
"اینجا بیشتریا بار اولشونه."گفتم: "بلوچی؟" گفت: "افغان."
موهای لخت و بلند داشت. آفتاب سوخته بود با چشمهایی گرد و
گونههای درشت. گفتم: "اینجا چی میخورین؟"
- یه دکان هست. ده دقیقه پیاده راهه. بیا نَشونَت بدم.
همراهم شد. گفت: "جواب ندادی." گفتم: "آره. بار اولمه." گفت:
"با رفیقاتی؟"گفتم: "آره." ساختمان را دور زده بودیم. دستش را
بالا برد: "این تپه را بری بالا معلومه. لب جادهس."
تپه را بالا رفتم و پایین آمدم و مستقیم، همهش شن و خاک بود و حتا
درختچهای را هم دور نزدم. دکهی لب جاده، لکهای بود که بزرگتر
میشد. پیرمردی که پشت دخل نشسته بود، چشمهای سیاهی داشت و
ابروهای سفیدی به کلفتی لبهاش.
گفت: اسد میخواد ببردت؟ هنوز عمر داری. بزنی به خلیج که چی؟
تن ماهی خریدم و تخم مرغ و روغن هم. گران میداد. گفتم. گفت: "داری
میری واسه همین پیزا دیگه!" بعد خندید که: "ارواح عمهت." خریدم و
برگشتم. افغانی هنوز بیرون بود. من را دید خندید. گفتم: "اسمت
چیه؟" گفت: "فرزاد." گفتم: "واقعیش چی بوده؟" بیشتر خندید و
دندانهاش سفید بود. گفت: نورحسین. گفتم: چند وقت ایران بودی؟ گفت:
شَش سال. گفتم: چیکارا کردی؟ گفت: همهکار. بردمش بالا و در راه
گفتم که من هم همه کار کردهام و دوست افغانی زیاد داشتهام.محسن
تن ماهی را تو تابه ریخت و تابه را رو چراغ الکلی گذاشت. نورحسین
پرسید: شما برای چی میرین؟
میثم گفت: خودت چرا میری؟ گفت: ما بیخانمانیم. جنگزدهایم. میثم
گفت: اینکه دلیل نشد. محسن کنار چراغ پایش را دراز کرد و با
ساعدش عرق پیشانیش را پاک کرد و گفت: همینش هم ما بدتریم.
ماهیتابه بنای جلزولز برداشت. محسن همینطور که بلند میشد پرسید:
"دنبال پولای؟" و بعد خودش گفت: "این همه بدبختی بکشی که بری،
دوباره بدبختی بکشی که حالا شاید یه پولی در بیاری... ." بعد
تخممرغها را در ظرف شکاند. میثم گفت: "اولن بدبختی مال اینوره.
دومن پول در میآد، شاید و اینا نداره. سومن به تو ربطی نداره کی
میخواد چیکار کنه." نورحسین لبخند زد و بعد گفت: "شما برای چی
میری؟" محسن گفت: "عشق و حال." نورحسین گفت: "ما هم عشق و حال."
بعد خندید و سعی کرد حرکات یک زن شهوتی را تقلید کند. همهگی
خندیدیم و محسن لای خنده زیر لب گفت: عین هم بد بختیم.
*****
خورشید زل زده بود وسط اتاق که بیدار شدم. محسن پیش از من پا شده
بود و بساط چای را رو چراغ الکلی روبهراه کرده بود. صدای کردها
میآمد که پشت ساختمان والیبال بازی میکردند. میثم را بیدار کردم.
خواستیم قدمی بزنیم. رد جوی خشک را گرفتیم و راه افتادیم سمت دریا.
نورحسین هم به ما رسید. گرما چنگ میانداخت به صورتمان. آسمان تو
بهت بود و حتا بادی نمیوزید. اول فقط خشخش قدمهامان بود و بعد
نورحسین شروع کرد به گفتن که آقا اسد دیروز چند تا لنج فرستاده.
قول داده که حداکثر فردا پس فردا نوبت آنها میشود. محسن
دربارهی اسد پرسید. نورحسین گفت: تا بتونه پول میگیره. به من
میگه پولت کمه. ولی خیلیها را رسانده آنطرف. دیدهم خودم.
همین حیدر. تا حالا چند دفعه رفته آن طرف. اسدخان برده. ولی میگن
بعضی از لنجاش غرق شدن. میگن! میگن پول زیاد داشته باشه کسی سرش
رو زیر آب میکنن." خندید که: "شما مواظب باشین."
دریا کمکم پیدا شد. نم شوری که با باد میزد، مستم کرد. میثم
گفت: "ما با اسد نمیریم. ما رو مرتضا میبره. رفیق قدیمیمونه.
یعنی رفیق این دوستان." من و محسن را نشان داد. "کلی هم پول گرفته
از بچه محلهاش."
محسن
کنار دست من راه میآمد. با انگشت عرقش را جمع کرد و بعد آسمان
را نشان داد که یک دسته پرنده جیغ کشیدند و پریدند.
آرام در گوشم گفت: "مث اینکه این روزا دریا شلوغه. اخبار میگفت
یه خبراییه. یه ناو اومده یه ناو رفته. با این وضعیت مطمئنی
میرسیم اون ور؟" بیتاب دریا بودم؛ گفتم: نه.
*****
هنوز آفتاب نزده دم میکردی. حوصلهی فکر و ورق و آواز هم
نمیگذاشت. تیغ گرما که میخوابید و ظهر آرام میگرفت، صدای توپ و
هیاهو میآمد و فحشهایی که به لهجههای مختلف فریاد میشد. میثم
میگفت: "بیا! اراذل محل دم غروب ریختن واسه فوتبال. عین محل
خودمون. فقط جای محسن خالیه."
محسن گفت: "آدم هوس میکنه. ولی قاطیشون نشیم بهتره. مرتضا هم
گفت."
میثم گفت: این یارو مرتضا رو از کجا پیدا کردین؟
گفتم: تو بندر. بازارچه.
محسن گفت: بچهمحل قدیمی بود.
میثم گفت: ظاهرن وضعش خوب بود.
گفتم: کارچاق کنی و دلالی و خیلی کارای دیگه که اینا نیست.
میثم گفت: امروز روز سومه. مگه نگفته بود فوقش سه روز. دریا هم که
آرومه.
تا شب دستدست کردیم. میثم مثل مرغ کرچ طول و عرض اتاق را راه
میرفت. من و محسن هم ورق بازی میکردیم و خالها را نمیشمردیم.
خشخش دمپایی اسد را شنیدیم و سهتایی پرده را نگاه کردیم که کنار
رفت. اسد براندازمان کرد. گفت: "این رفیقتون فکر نکنم برگرده.
گفتم بیخود معطل نشین. اگه میخواین برین، کم میگیرم ازتون. نفری
پنجاه تومن بدین. یکی دو روزه میفرستمتون. یه مقدارم پیاده اون
ور راه باید برید. اگرم بمونین باید خرج موندنتون رو بدین." و
رفت.
به میثم و محسن نگاه کردم که به من نگاه میکردند. محسن گفت: "اگه
زیاد بمونیم و خرج موندنمون رو بدیم پول برای رفتن نمیمونه."
دراز کشیدم. نفهمیدم کی خوابم برد. قبلش حرفهای میثم را میشنیدم
که میگفت: "جمع کنیم برگردیم." بعد بغضش گرفت. "شما دوتا انگار
حالیتون نیست." بعد سرش را روی زمین گذاشت و یکی دو ساعت بعد
خوابش رفت. من از سوراخ هواکش محو ستارهها بودم. حالا تو سکوت شب
صدای دریا واضح میشد که خودش را روی صفحهی شب میکشید. صدایی
شبیه جیغ چند مرغ از دور پژواک شد. باد بوی شبنم نشسته روی نخل و
شن نمور میآورد و خواب کمکم روی پلکهای قی کردهم سنگین میشد.
*****
میثم انگار زودتر میخوابید، زودتر خوابش میبرد. ابری از دود آبی
رنگ میایستاد زیر سقف. محسن بود که سیگار میکشید. سر جام میگشتم
و از این دست به آن دست میشدم. محسن میگفت: "بیداری؟" نگاهش
میکردم. دود بالای سرمان گاهی نرم پیچ میخورد و موج بر میداشت.
محسن پک دیگری به سیگار میزد و میگفت: "چه فرقی میکنه بریم یا
بمونیم؟" نور ماه از سوراخ هواکش افتاده بود بالا سرمان و تو
راهش، مسیری از غبار و دود را نشان میداد. باز میگفت: "نه که
بخوام بگم نریم." پک محکمی به سیگار میزد و ته سیگار را تو لیوان
نصفه آب میانداخت. "میگم هر جا بریم واسه ما همینه. ما رو نساختن
که بریم." بعد تاقباز دراز میشد کف اتاق و میگفت: "ما که بلدیم
بمونیم."
سر جام میغلتیدم. ابر آبیرنگ بالای سرمان، مثل گردی درخشان کف
اتاق کمکم رنگ میباخت. وقتی که حرفی نمیزد چیزی به صبح نمانده
بود.
*****
گرگ و میش بیدار شدیم. وقت رفتن بود. نورحسین یک روز قبل از ما
رفته بود و شب آخر پیش ما بود. صبحش میثم گفت که از تهماندهی
پولمان کسر شده. روی دیوار با ذغال نوشته شده بود: "بخدا آنطرف
ببینمت پولت میدم- نور حسین ولد حسین".
اسد و دو مرد جوان جلو میرفتند و ما کردها و چند
نفر دیگر دنبالشان. نسیم از دریا بوی ماهی میآورد و نفس کویر را
پس میزد. تیرهگی آسمان رفته بود اما هنوز هوا مزهی شب داشت. کسی
حرف نمیزد. زود به اسکله رسیدیم. زودتر از حواسمان. دریا آرام
بود. موجها ریزریز میشکفت و رو کف دریا پهن میشد و به بغل
ماسهای ساحل شتک میزد. بیحرف ساکهامان را و بعد خودمان را توی
لنج انداختیم. موتور ناله کرد و روشن شد و راه افتاد و من چشمم پی
ساحل بود که اول تندتر و بعد کندتر دور میشد. لایههای روز یکی
یکی رو هم میماسید و آسمان لعاب میگرفت. به میثم و بعد محسن نگاه
کردم. حرفم نیامد. دستهای پرنده جیغ کشیدند و عرض ساحل را دنبال
هم گذاشتند. میثم گفت: "چه همه پرنده." نگاهش کردم. محسن هم.
لبخند زدیم. میثم باز گفت: "ولی برعکس محلمون یه کلاغ هم ندیدیم."
صدای جیغ پرندهها محو شد و لنج رو دریا حالت گرفت. گفتم: "اینجا
پرندههاش مهاجرند. کلاغها که مهاجرت نمیکنند."
نظر
بدهيد
تفاده از مطالب
پاتوق ادبی یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک
مستقیم امکانپذیر است |