|
مقدمهای بر نقدِ ادبی و نظرياتِ آن
بخشِ اول
سامان آزادی
چرا نقد؟
1- همهیِ ما در دورانِ کودکی و نوجوانيمان
قصههايی خواندهايم، يا دستِکم برايمان خواندهاند. بعضی از اين
قصهها را حالا اگر از نگاهِ تعاريفِ ادبی بازنگری کنيم، در همان
حد و حدودِ قصه میمانند برايمان، اما شايد بعضیهايشان باشند که
به «داستان» نزديک شده، يا اين که اصلاً داستانی تمام و کمال
باشند. وقتی که دبستان بودم و ترجمهیِ کودکانهای از
«هاکلبریفين» را میخواندم، هيچگاه به مخيلهام راه پيدا نمیکرد
که داستانی چنين گرانقدر باشد در ادبياتِ آمريکا، و اينقدر
نقدهایِ رنگ و وارنگ بر آن نوشته باشند، تا آنجا که يکی از منابع
عمدهیِ آموزشِ نقدِ آکادميک در دانشگاهها، بر پايهیِ آن استوار
گردد. اما در آن دورانِ سرخوشی، که نه از پيشينهیِ تاريخی و
اخلاقی و فلسفیِ داستانِ تواين چيزی میدانستم، نه
روانشناسی را جايی جز در ترادفِ با ديوانگی میديدم، و نه
فُرم را چيزی به غير از محلِ نوشتنِ نام و نامِ خانوادگی
میدانستم، «هاکلبریفين» به دلم نشسته بود. هم در ترجمهیِ گروهِ
سنیِ «جيم و دال»اش، و هم در روايتِ مخدوشِ انيميشنِ سرياليش.
«هاکلبریفين» و همزادش «تام ساير» (که اين يکی را در کتابی با
عنوانِ «توم ساير» خوانده بودم) چيزی داشتند که «آنِ داستانی»
میخوانمش امروز و هنوز هم بندهیِ طلعت آنم!
2- رفيقِ شفيقی هست که يک سومِ کتابخانهاش را با
جلدهایِ نفيسِ ترجمههایِ رنگ به رنگِ ذبيحاللـه منصوری پر کرده
است. ده، دوازده جلد از کارهایِ منصوری را، پيشتر، زمانی که در
انتظارِ رسيدنِ «کنکورِ بیپدر» بودم و دست و دلم به هيچ کاری
نمیرفت خوانده بودم و لذت و شيوايیِ قلمش را ديده بودم. اما
ارادتم به آن رفيقِ قديمی سبب شد که ترجمهیِ اسکندری از سه
تفنگدارِ دوما را برايش هديه ببرم تا که شايد با خواندنِ اصلِ متن،
دست از چندبارهخوانیِ ترجمههایِ منصوری بردارد. يک هفتهیِ بعدش
بود که رُک و پوستکنده حقم را کفِ دستم گذاشت و گفت که کتابِ
مزخرفی بوده و زيبايیِ ترجمهیِ منصوری را ندارد.
3- ساموئل جانسون در کتابِ «زندگیِ گری» مینويسد:
«من با شادمانی موافقتم را با خوانندهیِ معمولی اعلام میکنم؛
زيرا سرانجام عقلِ سليمِ خوانندگان است که به دور از شائبهیِ
تعصباتِ ادبی با آن همه ظرافتهایِ نکتهبينانه و جزمانديشیِ
علامهوار بايد برایِ افتخاراتِ ادبی حکم صادر کند.»[1]
و به اين ترتيب «واکنشِ مقدم بر نقد» را به عنوانِ معيارِ نهايیِ
تعيينِ ارزشِ ادبیِ آثار معرفی میکند. اما اين عقيده که در افکار
و آثارِ بسياری ديگر از متفکرين حوزههایِ نقد و نظريهیِ ادبی نيز
به کرّات ديده شده است، در حيطهیِ عمل، میتواند کارکردی مشابهِ
ايدههایِ «آنارشيسم» در حوزهیِ سياست و جامعهشناسیِ سياسی داشته
باشد: دوستداشتنی و خطرناک. دوستداشتنی است از آن روی که دستِ
تئوری را از سرِ مخاطب برداشته، و مانع از فروکاستنِ متنِ ادبی از
يک کلِ بههمپيوسته به مُشتی اصول و تکنيک و معنا میشود. سوزان
سانتاگ نقد را عملياتی ذهنی به خشکیِ چوب میداند که با قصدِ مهار
و سلطه بر هنر، با تقليلِ اثرِ هنری به محتوا، به تفسيرِ آن
مینشيند.
تاثيراتِ اين ايدهیِ دوستداشتنی را میشود در
بحثهایِ آکادميکِ تفسيرِ متون بر پايهیِ «واکنشِ مقدم بر نقد»
مشاهده کرد. اما اين ايده به همان اندازه که دوستداشتنی نشان
میدهد، خطرناک هم هست. خطرناک از آنجهت که میتواند ضمنِ بیارزش
انگاشتنِ تحقيقات و نقدها و تفسيرهایِ سنتی بر متونِ کلاسيک و
ناديده گرفتنِ بخشِ اعظمی از نتايجِ حاصل از آنها، نوعی فردگرايیِ
افراطی و سليقهمحوریِ حاد را (که خود ريشههايی عميق در شرايطِ
تاريخی و اجتماعیِ خلقِ اثر دارد) بر فضایِ گفتگویِ آکادميک دربابِ
نقد حاکم سازد.
نويسندگانِ کتابِ «مبانیِ نقدِ ادبی» را در
مقدمهیِ کتاب، نظر بر آن است که آگاهی از اصول و مبانی و نظرياتِ
نقدِ ادبی، نه تنها از لذتِ «واکنشِ مقدم بر نقدِ» خواننده
نمیکاهد، میتواند آن را تقويت کرده، و بهحتم تکميل کند.
و شايد به همين علت، سعی خواهم کرد تا مقدماتی از
نقد و نظريهیِ ادبی را در مقالاتی در اين صفحه به مخاطبان ارائه
دهم. باشد که آن «تکميل» قيدِ «بهحتم» را برتابد.
[1]
به نقل از:
گِرين، ويلفرد ... [و ديگران]. مبانیِ نقدِ ادبی. ترجمهیِ
فرزانه طاهری. تهران: نيلوفر، 1376
نظر
بدهيد
تفاده از مطالب
پاتوق ادبی یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک
مستقیم امکانپذیر است |