|
روزگارِ سپریشدهیِ آقایِ سالينجر!

اين تاسِ لامذهب
نقدی بر «مار و پله» اثر فرهاد پيربال
سامان آزادی
«مار و پله» مجموعهیِ نهچندان همخوانی است از يک
داستانِ بهنسبت بلند، يک نقدِ خودنوشت بر همان داستان و دو
داستانِ بهشدت درگيرِ فرمِ کوتاهِ کوتاه. اما داستانِ «مار و پله»
که نامِ کتاب نيز از آن گرفته شده است، داستانِ کمابيش بلندی است
که با نوعی از سنتشکنی ليبرال، فضايی شبيهِ فيلمهایِ سينمايیِ
Blue
Ray
میآفريند. دو روايتِ موازی، يکی در قامتِ سومشخصِ راوی (که در
پايان، با چرخشی قابلِ قبول، به اولشخص فِيد میشود) و ديگری از
زبانِ راویِ اولشخص، که با صفحهآرايی و قطعِ ناگزيرِ کتاب، سعی
در حرکتِ هماهنگِ اين دو روايت میکند (درست مانندِ فيلمهایِ Blue
Ray
که گاهی انتخابِ زاويهیِ دوربين را بر عهدهیِ تماشاگر
میگذارند.) اما شباهتِ ديگر اين کتاب و آن قبيل فيلمها (که به
گمانم هنگامِ نوشتن اثر، هنوز خبری ازشان نبود) در ارجاعاتِ پايانِ
هر «گوشه» است. دو خطِ موازیِ داستان، که پا به پایِ هم حرکت
میکنند، يکی از بيست و سه «گوشه» و ديگری از بيست و چهار «گوشه»
تشکيل شده و در پايان هر قطعه، خواننده برایِ مقاصدِ مختلف، به
گوشههایِ ديگری ارجاع داده شده است (شکلی ابتدايی از ارجاعاتِ
درونمتنی) به عنوانِ مثال در پايانِ گوشهیِ اولِ سمتِ راست (که
با اعدادِ فارسی نمايش داده میشود) میخوانيم:
«- اگر مايليد بدانيد فريدون به چه وسيله و چگونه
هواپيما را منفجر میکرد، به گوشة (13) نگاه کنيد.
-
اگر هم مايليد بدانيد فريدون پيشتر چه تلاش
صلحجويانهای کرده بود تا به او اجازه بدهند وارد دمشق بشود، به
گوشة (23) نگاه کنيد.»
ايجادِ چنين فرمی که بيشباهت به بازیِ مار و پله
هم نيست، فضايی را پيشِ رویِ خواننده میگذارد، که حقِ انتخابِ
ادامهیِ روايت را، خود برگزيند. تکنيکی که اگرچه در بداعتِ
داستانيش حرفی نيست، اما نويسنده را (چنان که خود نيز بدان معترف
است) از پرداخت بهتر و کاملترِ روايتِ داستانی باز میدارد.
فرهادِ پيربال، نويسندهیِ کُردی که شناسهیِ کتاب، اطلاعاتِ زيادی
دربارهاش نمیدهد، در بخشِ دومِ کتاب، نقدِ کوتاهی بر همين داستان
نوشته که شايد خواندنش پيش از ادامهیِ اين بررسی بد نباشد. پيربال
زيرِ عنوانِ «پنج انتقادِ کوچک به مار و پله» مینويسد:
«مدتیست عادت کردهام که آثارم را نقد کنم و در
تجاربِ مزخرف سابق خود دقيق شوم. اولين کار جدیام نقدیست بر
آزمون شعری «گورکی پاريس» که آن را در نخستين شمارههایِ مجله بياف
چاپ کردم. بعدها در مجله پهيقين و گهلاويژ نوی نقدهايی بر
آزمون داستاننويسی خودم در دهه هشتاد ميلادی نوشتم. پس با اين
حساب برای من کار تازهای نيست که امروز داستان ديگر خودم را نقد
کنم.
پيش از هر چيز، عنوان اين داستان را نمیپسندم اما
اجباراً اين عنوان را بر آن نهادم، تا رمز «مهره» و «مار» از همان
ابتدا مقابل چشمان خواننده برجسته شود! «مهره» که از بازی «مار و
پله» گرفتهام نشانهایست برای آن همه سفر بيهودهای که فريدون از
فرانسه به شرق، به کشور خود، میکند. نشانه «مار» قدرتمندتر از
نشانه «مهره» است. اما نمیتوان فقط مار را به کار برد. به همين
دليل مجبور شدم پناه ببرم به بازی «مار و پله». اين بازی کاملاً با
رخدادهای داخل داستان هماهنگ است. از همين روی، اين تکنيک عجيب را
در داستان پياده کردم. تکنيک داستان را، که بهواقع برای خودم هم
بسيار ظريف است، از بازی «مار و پله» گرفتهام، چرا که سرنوشت
فريدون همانند سرنوشت کسیست که اين بازی را میکند و به همين دليل
میبينيم تکنيک و رخدادهای داخل داستان با بازی «مار و پله» کاملاً
يادآور يکديگرند. درعينحال، با محتوای داستان نيز هماهنگ است.
چراکه فرم داستان مانند فرم آن بازی است. از لحاظ محتوا نيز
میبينيم: فريدون مانند سيزيف چندين بار سوار هواپيما میشود و
سرانجام هميشه او را برمیگردانند به «جای اول خودش»، پس عنوان
داستان به اين دلايل انتخاب شده يا بهتر است بگويم خود را تحميل
کرده است.
دومين انتقادم به اين داستان اين است که نبايد آن
ملاحظه را که بر پيشانی داستان به آن اشاره کردهام، مینوشتم. در
آنجا نوشتهام: «اين داستان هنگام خواندن ديوار چهارم را میشکند
...» اين خودستايی و فخرفروشیست. انگار اولين کسی هستم که اين کار
را کرده. برشت بود که در تئاتر ديوار چهارم را برداشت، و من هم در
داستاننويسی! اما بگذار يکبار هم غيرآدميزاد حرف زده باشيم. من
آنوقتها میدانستم که هيچ ناقدی اين ابداع را درک نمیکند. اگر
هم درک کند با بیتوجهی از کنارش میگذرد و در کنارش سکوت میکند.
بنابراين، آن «ملاحظه» را که در آغاز داستان نوشتم به دليل «نبود
رسانه و نقد» بوده است. میتوان آن را در آينده کنار گذاشت.
بهخصوص اگر زمانی مشهور شدم و در مجلهای برايم «ويژهنامهای»
چاپ کردند!
سومين انتقادم اين است که گهگاه، يعنی در بعضی از
گوشهها، اطلاعاتم را تکرار کردهام. بايد آنها را بهتر مونتاژ
میکردم. تکرار شدن اطلاعات خواننده را اذيت میکند. دليل اين عيب
هم برمیگردد به آن که اين اولين داستان بلندی است که من با اين
تکنيک نوشتهام. داستان «شيزوفرنی» را که داستان کوتاهی بود
توانستم از اين نظر خوب کنترل کنم. اما در اين داستان بلنداعتراف
میکنم و آن را عيب نمیدانم: آنقدر که درگير تکنيک و فرم بودهام
درگير محتوای داستان نبودم.
آنقدر که وقت را صرف تدوين شمارهها و گوشهها
کردهام به آن اندازه وقتم را صرف روايت داستان نکردهام. چون باور
دارم: اگر تو تکنيک و فرم را ابداع کردهای ديگر محتوای جيوهمانند
جای معقول خود را پيدا میکند. اما با اين حال نيز نتوانستهام
قدرتی کامل بر سر تکنيک و زيبايیشناسی فرم داشته باشم. به هر حال،
پيداست که نمیخواستم داستان را آنقدر تقليدی و ساده بنويسم که يک
داستاننويس نسل دهههای 70 و 80 ميلادی به سادگی آن را بفهمد.
چهارمين انتقادم را به نام قهرمانم وارد میکنم.
فکر میکنم اين چهارمين اثر من است که نام قهرمانم را فريدون
میگذارم. حقيقتاً خودم هم نمیدانم چرا؟
پنجمين انتقادم به داستان مار و پله اين است که
نتوانستهام نفسم را بلندتر کنم و رخدادها را کشدارتر و
قهرمانهايم را بيشتر و وسيعتر زير فروغ نگاه خود بگذارم.
وقتی قهرمانی به اين حد مُصر باشد که به دليل
برگرداندنش به پاريس بخواهد هواپيما را منفجر کند، فکر میکنم لازم
بود که خواننده بهتر و بيشتر او را بشناسد يا حداقل چند بخش يشتر
را اختصاص میدادم به آن رابطه سمبوليک و عاشقانهای که از طرفی به
مادرش و از طرفی به هانصوو داشت. اما حالا از خودم سوال میکنم اگر
من اين کارها را درون داستان انجام میدادم، آيا داستان به رمان
نزديکتر نمیشد؟ با اين حال، آيا میتوانستم بر تکنيکش مسلط شوم؟
در پاسخ میگويم: «بله، میتوانستم، اما برای من مهم اين بود که
تکنيکی تازه برای خود امتحان کنم نه اين که بخواهم رمان بنويسم.»»
اما شايد بد نباشد که برایِ تکميلِ اين نقدِ
خودنوشت، مواردی را تصحيح يا اضافه کنيم:
1- شايد نخستين نقدِ نويسنده، که اشارهای به نامِ
داستان است، هرچيزی باشد جز نقد! درحقيقت میتوان گفت که برخلافِ
نظرِ شخصیِ نويسندهیِ اثر، نامِ داستان، همسو با فرم و محتوایِ
اثر، يگانگیِ بیعيب و نقصی را ترتيب داده که دستِکم در نگاهِ
اول، بزرگترين حُسنِ اين داستان است.
2- باز برخلافِ نويسنده، معتقدم که اين شيوهیِ
«گوشهنويسی» (که نمیدانم چرا نويسنده و مبدعش اصرار به تکرارِ
مکررِ آن در کارهایِ مختلفِ به قصدِ انتشار دارد) در اين داستان
بهترين حضورِ خود را به ثبت رسانده است. اين حکمِ کلی را بدونِ
خواندنِ ديگر آثارِ از اين دستِ نويسنده (جز يکی در همين مجموعه)،
از آن روی میدهم که معتقدم شيوهیِ استفاده از اين تکنيک، در ذکرِ
مصايبِ آوارگانِ کُرد، ترکيبِ مناسبی ساخته است. مناسب از آن جهت
که بنابر نظرِ خودِ راوی (که البته بر خواننده نيز به راحتی عيان
میشود) مصيبتهایِ اين آوارهیِ نوعیِ کُرد (فريدون) درست شبيهِ
بازیِ مار و پله است. پلهها را به سختی بالا میرود، اما درست پيش
از خانهیِ «صد» با نيشِ ماری به جایِ اولش برمیگردد.
اما اتفاقی که در برخوردِ خواننده (و به احتمال،
خوانندهیِ غيرِ کُرد) با اين متن رُخ میدهد، اتفاقِ مبارکتری
است. شايد حتا برایِ مللِ ميزبانِ (!) ملتِ کُرد (ايران، سوريه،
ترکيه و عراق) اين تراژدیِ مبارک خودنمايیِ بيشتری بکند. در
خواندنِ متن، احساسِ گونهای از بازی بر خواننده مستولی میشود که
فرحانگيزیِ کُميکش، در تضاد با تراژدیِ دردِ يک ملتِ آواره (درست
مثلِ رفتارهایِ چاپلينِ گرسنه در «عصر جديد») حسِ انزجار از خود و
ذهنيتِ خود را بر خوانندهیِ اثر تحميل میکند.
3- محتوایِ متن، پردازشِ متن، و داستانسازیِ متن
ضعيف است. هيچ دفاعی را هم برنمیتابد. آنقدر تلاش برایِ دستيابی
به فرمِ متفاوت و بدعتگذار ذهن و وقتِ نويسنده را گرفته است که
اصلِ داستان (که من گمان میکنم فرم نيست) از ياد رفته است. اتفاقِ
عجيبی هم نيست. معمول است که پديدآورندگانِ آثارِ هنری، چنان
شيفتهیِ بدعتِ خود میشوند، که رشتهیِ ضخيمِ هنر را از کف
میدهند.
4- اما در عينحال کارِ نويسنده بر رویِ فُرمِ
دلخواهش نيز، به دليلِ بیپيرايگیِ پيرنگِ داستانی، آنطورهايی که
نويسنده خود در نقدش مینويسد، کامل و بیعيب و نقص نيست. ترتيب و
توالیِ «گوشه»ها از قانون و منطقِ مشخصی پيروی نمیکند. حتا منطقِ
خاصِ داستانیِ اثر هم درکار نيست که چينشِ اين «گوشه»ها را هدايت
کند. و به همين دليل «مار و پله» تلاشی برایِ نوآوری در فُرم است
که عقيم مانده و اين نازايی تاييدی دوباره است بر اهميتِ اساسیِ
پيرنگ در پيشبردِ داستان.
يک نکتهیِ ديگر هم که بايد در بررسیِ کتاب به آن
اشاره شود، يکی دو لغزشِ ويرايشیِ متن است که از انتشاراتِ معتبری
مثلِ نشرِ نی بعيد به نظر میرسد. ديگر بماند شناسنامهیِ کتاب
برایِ کسانی که دوست دارند کتابی هفتاد صفحهای را به قيمتِ هزار
تومان بخرند تا داستانی با نووآوریِ خلاقانهیِ فُرم بخوانند و از
فُرمش در کنارِ آگاهیِ غيرِ داستانی بر مصايب قومِ کُرد آشنا شوند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پيربال، فرهاد. مار و پله. ترجمهیِ مريوانِ حلبچهای. تهران، نشر
نی، 1386
نظر
بدهيد
استفاده از مطالب
پاتوق ادبی یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک
مستقیم امکانپذیر است |