|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
نقش فراموش شده نویسنده در داستانهای پستمدرن علي يوسفي آیا برداشت نویسنده از موضوعاتی که مطرح میکند باید در داستان نمود داشته باشد ؟ این سوال در دیدگاه کلاسیک جواب مثبت دارد و ما شاهد یک نگاه محتوم و سلیقه خاص در داستانها و رساندن یک پیام و منظور خاص از هر داستان هستیم . با پا گذاشتن به عصر معاصر ، دلزدگی نویسندگان و بالا رفتن سطح خوانندگان و نیاز به تغییر ، باعث شالوده شکنی در ساختار در داستانهای مدرن و سپس پستمدرن شد که اساساً به منظور رساندن همان اهداف در قالبهای متفاوتی بود . اما در دل این دگردیسی شاهد تغییر در نوع نگاه ، محتوای داستانها و نقش نویسنده در آنها شدیم که وظیفه نویسنده را تنها در معرض دید قراردادن موضوعات میداند ، بدون آنکه نظر نویسنده در آن موضوع دخالتی داشته باشد برداشتهای مختلف برای این نوع داستانها یک مزیت به شمار میرود . حال آنکه با توجه به تعدد آرا در مورد هر مسئلهای تشخیص آنکه کدام دیدگاه ارجح است ، در هالهای از نسبیت گم میشود . واگذاشتن قضاوت به عهده خواننده از نویسنده جز یک عکاس یا تصویرگر چیزی باقی نمیگذارد که حتی این نقش هم با توجه به سطحی که برای خوانندگان قائل شدیم دیگر موضوعیتی ندارد. یعنی خواننده خود نیز میتواند همهی موضوعات را تشخیص دهد و نیازی به بازگو کردن نویسنده نیست. ضمن آنکه این نوع نگاه اصالت پیشینه داستان از منظر مطرح کردن مسائل بشری و نشان دادن آن از یک دید خاص برای اطلاع و به تأمل واداشتن خواننده در باره آن موضوع، دور میشود . داستان در نگاه کلاسیک یک اعلامیه از نویسنده است که در آن نظریهها و دیدگاههاي شخصی و زاویه دید خاصی نمایش داده میشود . این نویسنده نیست که میخواهد نظرات دیگران را بداند، بلکه این خواننده است که در داستان به دنبال یک فکر و یک ایده میگردد و به دنبال دریچهای است که بتواند از آن دنیای متفاوتی را ببیند . یک نویسنده باید خلاق و متفکر باشد و در پس هر نوشته پشتوانه ایدئولوژیکی شخصی و منحصر به فرد نویسنده دیده شود. مسائلی مانند جنبه سرگرمی ، تکنیکها و سبکها جز ابزاری برای بیان آنچه ذکر شد نیست. هنر و لذت بردن از آن وجود دارد و انکار ناپذیر است اما نگارنده اعتقادی به اصل بودن آن در داستان ندارد و نسبت به طرح موضوع در سطح پائینتری قرار دارد و میتواند کالبدی باشد برای روح بزرگ یک دنیا .دنیای که خاص نویسنده است . دریچهای از یک نمای خاص که حاصل مطالعات و تجربههای شخصی، بحثها و گفتگوها حوادث و افراد پیرامون نویسنده است در واقع نویسنده انسانی است که در سطحی بالاتر به مسائل نگاه میکند، مطرح میکند و نظر میدهد و همیشه باید سطحی بالاتر از عوام ( خوانندگان) داشته باشد. در نهایت نویسنده روشنفکریست که به جای مقالات پر طمطراق و پند نامهها و نسخههای پیچپیده شده برای جامعه سعی در گفتن همان مطالب در قالبی به نام داستان دارد . پیشتاز بودن نویسندگان و شعرا در انقلابهای دو قرن اخير فرانسه نمونه بسیار مناسبی از آنچه در این مقال رفت میباشد . حال با این تعاریف ارائه شده از داستان کلاسیک و نویسنده به یک جور بی هویتی در داستای پستمدرن میرسیم که در آن نویسنده در مرکز یک چند راهی ایستاده وبه همه طرف اشاره میکند، همه حالتهای ممکن را ارائه میدهد و تنها نظارهگر سرگردانی خواننده میماند. این بیراهه رفتن داستان پستمدرن اساس نقل داستان را زیر سوال میبرد و از نظر نگارنده این مطلب که شاید سنتی هم باشد،اصالت و هدف از نوشتن داستان که همان رساندن منظور خاصی است را تامین نمیکند .
|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||