|
"بيدار"
عصرِ افسانه
باری گيفورد
برگردان: سامان آزادی
رُوی، قصهای
خواند دربارهیِ
قبيلهای
از جنگجويانِ زن که در جستجویِ مرد برایِ کمک به گسترشِ نسلِشان،
واردِ جنگِ ميانِ يونانيان و تروا شدند. اين زنها
خود را آمازون میخواندند
و توسطِ پنتسيليا رهبری میشدند
که مانندِ باقیِ قبيله، پستانِ راستِ خود را بريده بود تا سريعتر
و راحتتر
کمان بکشد. مهيجترين
قسمتِ داستان، از نظرِ رُوی، مواجههیِ
ملکهیِ
آمازون با آشيل، قهرمانِ يونانیها
بود، که درنده خويياش
در جنگ، پنتسيليا را بيش از هر مردی مجذوب کرد. او برایِ اولين بار
با مردی روبهرو
شده بودکه با او برابری میکرد.
تصورِ زنانِ شجاع و شرير و تکپستانه،
تقريبن فراتر از قوهیِ
ادراکِ ذهنِ رُویِ يازده ساله بود. او تصاويری از آمازونها
کشيد، آن طور که تصورشان میکرد:
برهنه، بلند، و لاغر، که موهایِ بلندشان را از پشت با تسمهای
چرمی بسته بودند.
رُوی از پدربزرگ پرسيد که آيا هرگز اين داستان را خوانده است؟
پدربزرگ گفت: «البته! در ايليادِ هومر.»
رُوی گفت: «درسته! میشه
گفت که تصادفن رویِ ميزِ کتابخونه پيداش کردم. فکر میکنی
واقعن يه همچين قبيلهیِ
زنهایِ
وحشی وجود داشته؟»
- فکر نمیکنم
که وحشی صفتِ مناسبی برایِ اونها
باشه رُوی. اونها
میدونستند
که چی کار میکنند.
اونها
میخواستند
که مستقل از مردها باشند، و مشکل اين بود که به مردها برایِ حامله
شدن احتياج داشتند تا از انقراضِ نسلشون
جلوگيری کنند.
- ولی اونها
فقط دختر میخواستند،
درسته؟
پدربزرگ با حرکتِ سر تاييد کرد.
- اونوقت
با پسربچهها
چیکار
میکردند؟
پدربزرگ گفت: « به محضِ تولد میکشتندشون.
غرقشون
میکردند
يا گلوشون رو میبريدند.»
رُوی پرسيد: «فکر کنم که اين فقط يه قصه باشه. مگه نه؟» و ادامه
داد: «هومر همهاش
رو از خودش درآورده.»
پدربزرگ گفت: «بله. ولی کلی واقعيت مثلِ اون هست. حتا امروز خيلی
از چينیها
نوزادهایِ دخترشون رو غرق میکنند
چون فکر میکنند
که اونها
کم ارزشتر
از مردها هستند.»
- ولی اونها
به دخترها احتياج دارند تا چين باقی بمونه!
- اونها همهشون
رو غرق نمیکنند.
بعد از صحبت با پدربزرگ، رُوی برایِ توپ بازی راه افتاد طرفِ
پارک. در ميانِ راه باران گرفت و به همين خاطر رُوی زيرِ سايهبانی،
جلویِ ورودیِ يک آپارتمان پناه گرفت. زنِ بورِ قوی بنيه و بلند قدی
که نيمتنهیِ
سياهِ نازکی به تن داشت، از ساختمان خارج شد. زيرِ سايهبان
ايستاد و به باران نگاه کرد که بیوقفه
میباريد.
زن گفت: «اَه! حالا مگه يه پتياره بتونه ماشين گير بياره!»
زن چرخی زد و بدونِ گوشه چشمی به رُوی، برگشت سمتِ ساختمان. رُوی
چند دقيقهیِ
ديگر هم زيرِ سايهبان
منتظر ماند تا باران کمی آرام شد، و آن وقت به دو به خانه برگشت.
پدربزرگ نشسته بود تویِ آشپزخانه، ساندويچِ جگرِ ريزکردهیِ
مرغ میخورد
و آبجو مینوشيد.
گفت: «فکر کردم رفتی پارک که توپ بازی کنی.»
- خبری از بازی نيست. شايد وقتی بارون وايستاد برم.
درِ يخچال را باز کرد و يک شيشه شير درآورد.
- به سردستهیِ
آمازونها
چی میگفتند؟
پدربزرگ گفت: «سليطه.»
- مثلِ ملکه؟
- بايد سلطانی باشه تا ملکه داشته باشی رُوی. نه! يه سليطه، يه
عفريته است.
- عفريته؟ به نظر شبيهِ
يه حشره ميآد.
پدربزرگ گازی به ساندويچاش
زد و همانطور
که میجويد
گفت: «يعنی يه زنِ خشنِ بزرگ.»
رُوی گفت: «گمون نکنم چينیها
هيچ کدومشون
رو بخوان.»
پدربزرگ گفت: «نه احتمالن. درِ يخچال رو ببند.»
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دربارهیِ
نويسنده:
نويسنده، شاعر و نمايشنامه نويسِ آمريکايي که شهرتش را بیشتر
مدیون فیلمنامهیِ
«قلبن وحشی» بوده و در سالِ 2006 جایزهیِ
داستان بنیاد کریستوفر ایشروود را به خود اختصاص داده است.
نظر
بدهيد
استفاده از مطالب
پاتوق ادبی یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک
مستقیم امکانپذیر است |